يک روز صبح زود چشمهايم را باز ميکنم.
فرشتهاي بالهايش را به صورتم ميزند و
ميگويد: اين آخرين باری است که خورشيد را ميبيني.
ميتواني تا غروب کنار پنجره بايستي و با آسمان و پرندههايش حرف بزني.
ميتواني، مشقهاي کودکيات را تمام کني.
ميتواني آخرين سطر نامهات را بنويسي.
ميتواني زانو به زانوي خدا بنشيني
و گناهان ريز و درشت و تکراري را بشماري و يک دل سير گريه کني.
ادامه...