پانويس اكثر كتاب‌ها نخوانده رها مي‌شوند،‌ مگر پانويس طومار سرنوشت انسان‌ها. رد پاي اعمالت را در پيشاني‌‌ات مي‌بيني؟   دعوت توانمندي‌هاي شماست به ميدان فرصت بي‌نظير زندگي‌. در اين فرصت اگر مي‌تواني دست ديگران را نيز بگير. از خبرهاي شنيدني تا اسرار ناديدني...   اين دريچه ميزبان عقايد دوستاني‌ست كه از اين حوالي گذر مي‌كنند. اي رهگذر،‌ شايد صداي تو قفس مرا بشكند.
گزيده‌هايي كوتاه و ماندني از هر كسي كه بزرگ انديشيد.  از خدا گفتن و از خدا شنيدن   در اين حوالي چيز ديگري هم هست به غير از همه چيز... شده تا حالا آرزو كرده باشي كاش آدرس ايميل خدا را مي‌داشتي؟  از اين صندوق‌خونه تا صندوق‌خونه‌ي قلبت يه راه مخفيه...   اگر فقط  همين امروز مال تو بود... تعليم‌هاي مشترك از زبان‌هاي مختلف ... و تا جايي رسيد كه ديگر رد پايي نيست. زندگي از اين نقطه آغاز مي‌شود. پله پله هر روز گامي در روح خود بالا برو. هر پله‌اي برايت پيامي دارد دنبال كن و در آسمان هستي‌ات پرواز كن. بدان كه دانه‌هايي در روح تو كاشته شده كه اگر برويند كوير روح‌ات بهشت‌ مي‌شود. ا.م.ر كسي در اعماق وجودت پنهان است و در انتظار آشكاري...
 
 

گنجشک و خدا

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.

فرشتگان سراغ‌اش را از خدا می‌گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می‌گفت‌:

" می‌آ ید، من تنها گوشی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود

 و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه می‌دارد."

و سرانجام گنجشک روی شاخه‌ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لب‌هایش دوختند؛ گنجشک هیچ نگفت.

و خدا لب به سخن گشود:" با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست."

گنجشک گفت: لانه‌ی کوچکی داشتم، آرام گاه خستگی‌هایم بود

و سر پناه بی‌کسی‌ام، تو همان را هم از من گرفتی.

 این توفان بی‌موقع چه بود؟ چه می‌خواستی از لانه‌ی محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟

 

ادامه...

 

 

 
   
   
     
 
©2008 All rights reserved. Powered by SafireAseman.com