شاگردی از استاداش پرسید: عشق چست؟
استاد در جواب گفت:"به گندم زار برو و پر خوشهترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندمزار، به یاد داشته باش كه نمیتوانی به عقب برگردی تا خوشهای بچینی."
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی بازگشت.
استاد پرسید:"چه آوردی؟"
و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشههای پر پشتتری را میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشتترین، تا انتهای گندمزار رفتم.
استاد گفت: "عشق یعنی همین!!!"
ادامه...